نامه به يک دوست

دوست خوبم، سلام...

نمي دونم الان كجايي و چيكار مي كني، اما هركجا كه باشي من به يادت هستم. به يادت هستم و دارم باهات حرف مي زنم اما فقط توي ذهنم... خيلي وقت ها باهات توي فكرم صحبت كردم اما اين بار دوست دارم مختصري از اين حرفها رو برات بنويسم تا تو نسبت به اونها آگاه باشي... اين حرفها براي خودم جالبند، اي كاش براي تو هم جالب باشند!... اميدوارم بخونيشون!

حرفهاي من درمورد زندگيه؛ شايد خوشت نياد، شايد بگي من رو چه به اين حرفها! راست هم مي گي اما چون من دوستت داشتم اينها رو برات نوشتم... به حرفهايي كه زده بودي فكر كردم، زندگي از نگاه تو خيلي تلخه، اصلا دوست داشتني نيست. دنيايي كه تو شناختي خيلي سياهه، آدم هاي دنياي تو خصلت هاي جالبي ندارند، شايد تو راست بگي اما همه آدمها بد نيستند.

دوست من! تنها حرفي كه برات دارم اينه كه زندگي هميشه اونطوري نيست كه تو فكر مي كني ، آره مي دونم سخته! مي دونم تو احساسش كردي، اما باور كن هميشه اينطور نيست! فقط كافيه بيشتر نگاه كني! بيشتر دقت كني و اينقدر درگير سختي ها و دردها نباشي.

شايد اين سوال برات پيش بياد كه چه چيزي هست كه تو نديدي؟ يا چه چيزي رو بايد ببيني؟!

جواب اين سوال تو خيلي ساده است، فقط كافيه به زيبايي هايي كه پيش چشمت هستند نگاه كني، زيبايي هايي كه وجود دارند اما تو از اونها غافل شدي!

چيزهايي مثل آسمون، ماه، ابر، پرنده، درخت و... تمام چيزهايي كه در اطرافت وجود دارند اما تو ديگه نمي بينيشون! يه جورهايي برات ساده شدن، از كنارشون مي گذري اما هيچ وقت لمسشون نمي كني!

نه، صبر كن، من اصلا قصد نصيحت كردن تو رو ندارم، فقط مي خوام زيبايي هايي رو كه هر روز مي بينم تو هم ببيني و تجربه كني! فقط يكبار زيبا نگاه كن، زيبا نفس بكش و زيبا زندگي كن!

كار سختي نيست، فقط كافيه كه زيبايي ها رو جستجو كني! فقط كافيه مشتاق ديدنشون باشي!

يكبار صبح زودتر از هميشه از خواب بيدار شو، اگه تونستي برو بيرون و كمي قدم بزن، لازم نيست جاي دوري بري، درخت‌ هاي كنار خيابون مي تونن باصفاترين صحنه زندگي تو باشند، وقتي راه مي ري متوجه نور خورشيد باش، به صداي نسيم گوش كن، به حركت برگ‌هايي كه با باد تكون مي خورند دقت كن؛ تا حالا به صداي گنجشك ها گوش كردي؟ آره همين كوچولوهايي كه همه جا پيدا مي شن! من گنجشك ها رو خيلي دوست دارم.

شايد بگي حوصله بيرون رفتن رو نداري، باشه مهم نيست، توي خونه هم مي توني اين زيبايي ها رو ببيني!... فقط كافيه پنجره رو باز كني و نگاهي به آسمون بندازي... آسمون خيلي قشنگه، ابرها، پرنده هايي كه توش پرواز مي كنند؛ آيا تا حالا خدا رو به خاطر آفريدن آسموني به اين قشنگي شكر كردي؟

اين كه تو چه كسي هستي هيچ مهم نيست، اينكه تا حالا چيكار كردي باز هم مهم نيست! چيزي كه مهمه اينه كه چيكار مي‌ خواي بكني! مهم احساسته! احساسي كه الان داري.

دوست خوبم، من هم مثل توام، من هم توي همين دنيا زندگي مي كنم، من هم سختي ها رو مي‌ شناسم، من هم آدم ها رو مي شناسم. حالا هم كه اينها رو نوشتم خيالاتي نشدم، رويايي هم نشدم، اما زيبايي هايي رو كه توي آسمون و درخت و پرنده ديدم برام اونقدر جالب بودند كه خواستم تو رو در احساسم شريك كنم! مي توني حرفهاي من رو قبول نكني، مي توني اصلا اين متن رو نصفه رها كني... انتخاب با خودته، اما خواهش مي كنم كمي درباره اش فكر كن... نوشته ام طولاني شد اما اصلش خيلي هم مختصره....

ممنون كه حرفهام رو خوندي.... دوستت دارم

خدانگهدار

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ،۱۳۸٦


...

دیگر آن معنی گمگشته‌ دیروزی من

                                             در او نیست

دیگر آن عشق سراسیمه من پیدا نیست

نه خیالی

نه سرابی

نه امیدی باقی است

              نغمه سرایی کافی است!

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦


 

دوست داشتم درباره زندگی بنویسم... زندگی پر فراز و نشیبی که دارم!...

زندگی؟

اما متوجه شدم زندگی را نمی شود نوشت! تصمیم گرفتم از بازی های چرخ و فلک بنویسم!

چرخ و فلک!

اما این چرخ بازیگوش آنقدر مرا تکان داد که بی خیالش شدم! فکر کردم بهتر است از عشق بنویسم...

عشق؟

نشد... عشق هم وفا نکرد... دنبال موضوع دیگری بودم که به دوستی برخوردم... گفتم بگذار از دوست بگویم...

دوست؟

دوست هم دوستهای قدیم... به این مگس های دور شیرینی که نمی شود گفت دوست!

ای بابا پس من درباره چه چیزی بنویسم؟

یک نفر که داشت این تقلای مرا تماشا می کرد با ریشخندی گفت:

آخه مگه مجبوری؟.... مخ ام رفت.... دست بردار...

....

متوجه شدم که تنها چیزی که برای نوشتن مانده همان ننوشتن است...

ننوشتن!

و  ........

...............

......

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٦


دلتنگی

چقدر دلم برای بعضی چیزها تنگ شده است؟

برای دوستی های صادقانه، مهربانی های عمیق! دست های پرمهر...

چیزهایی که نیستند!

.....

چقدر دلم برای کسی تنگ شده است!

برای کسی که نیامد، برای کسی که نبود....

و  برای کسی که رفت

....

دلم برای رویاهایم تنگ شده است...

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٦


 

چند روز پیش و حتی تا همین حالا اونقدر گرفته و پریشون بودم که تصمیم گرفته بودم همه چیز رو تموم کنم و این وبلاگ فقیرانه خودم رو برای همیشه تعطیل کنم...

نه فکر نکنید که اتفاق جالبی برام افتاده یا مشکلاتم حل شده، نه اصلا! من فقط یک بار دیگه فکر کردم و البته این بار بی طرفانه!... اونقدر بی طرفانه که دیگه خودم رو هم ندیدم....

من هنوز هم می تونم به فقرم اعتراف کنم اما تا زنده ام دست از تلاش بر نخواهم داشت... زندگی سخت است... روزگار خوبی نیست، اما من هنوز زنده ام.

من زنده ام ولی عاشق زندگی نیستم... عاشق مرگ هم نیستم.... اما طبیعت رو دوست دارم... خدا رو هم دوست دارم...

تصمیم گرفتم باز هم تلاش کنم... حتی اگه باز هم به نقطه صفر برسم!...

سخت نمی گیرم، زندگی همینه که هست!

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦


آرزو

آرزوها وقتی برآورده می شوند که فراموششان کرده ایم، زمانی که دیگر آنها را نمی خواهیم...

بی صدا و خیلی پنهان می آیند و خیلی ماهرانه از نظر پنهان می شوند. شاید حضورشان را متوجه شویم اما دیگر برایمان مهم نیستند، حتی شاید از برآورده شدنشان متاسف باشیم.

نوشدارو بعد از مرگ سهراب!... همه چیز همان است که بود اما دیگر سهرابی نیست! پس همان بهتر که نوشدارو هم نباشد...

چقدر آرزوها دیر برآورده می شوند! من آرزوهای کهنه ام را به خاطر سپرده ام تا اگر روزی برآورده شدند شاهدشان باشم. من آرزوهایم را حفظ کرده ام اما دیگر نمی خواهم بر آنها چیزی بیافزایم.

با روزهایی که شتابان از پی هم می روند راهی می شوم.... ترسی از پایان ندارم!

آرزوهای مسکین دیگران را می بینم که چگونه در برابر دیدگانشان رنگ می بازند... و من دیگر آرزویی نخواهم کرد!

استادی می گفت که وصل پایان عشق است!... شاید من خوشبخت ترین انسانها باشم، زیرا هنوز عشق برایم مفهوم دارد...

من از دنیا هیچ چیز نمی خواهم!

 

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦


زندگي

بچه كه بودم خيلي فيلم ديدن رو دوست داشتم... اگه جايي مي خواستند درباره من حرفي بزنند حتما اولين مطلبشون در مورد زياد تلويزيون تماشا كردن من بود... من بودم و يك تلويزيون... تمام دلخوشي اون دوران ام.

اون زمون ها هر فيلم و كارتوني كه مي ديدم دوست داشتم جاي شخصيت اولش باشم... آرزو مي كردم زندگي ام به نحوي باشه كه بشه از روش فيلم ساخت! يك زندگي پر از ماجرا!

عجب آرزوي مسخره اي! نه؟

جالب اينجاست كه من شخصيت هاي بيچاره و دردمند رو خيلي بيشتر دوست داشتم... اليور تويست، كوزت، حنا و...

يك چيز جالب بگم و اون اينكه من وقتي كارتون هايي مثل موش و گربه رو مي ديدم همه اش دلم واسه طرف ضعيف تر مي سوخت، حتي از موفقيت طرف ديگه ناراحت مي شدم... واسه همين زياد از اين دسته برنامه ها خوشم نمي اومد، مي خواستم حداقل يكبار هم كه شده گربه بتونه موش رو بگيره!...

من هميشه مي خواستم مثل شخصيت هاي داستاني سختي بكشم و بعد به موفقيت برسم... آرزوم برآورده شد... درسته كه هنوز موفق نشدم ولي مي تونم از زندگي ام  فيلم بسازم  با اين تفاوت كه هنوز آخر و سرانجامي براي زندگي ام پيدا نكردم...

حالا براي خودم متاسفم... متاسفم كه آرزوي بهتري براي خودم نكردم. 

كاش زندگي من هم مثل زندگي بيشتر آدمهاي دنيا ساده بود... يك كودكي معمولي همراه با بازي هاي كودكانه. نوجواني گذرا. جواني و ازدواجي مثل قديم ها، بي دردسر و بي برنامه، بعد هم بچه و سرگرم شدن با امورات اونها... بعد هم كه پيري و بزرگ خانواده شدن و نهايتا مرگ!

البته من هنوز هم نمي تونم تحمل كنم زندگي ام بدون ماجرا باشه، خوب اينه ديگه!

ممكنه سخت باشه اما خيلي هم بد نيست....

چقدر خوب مي شه اگه همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه؟... تصور كنيد يك داستان بلند، يك سريال تلويزيوني هزار قسمتي و يك سرنجام خوش!... لااقل آدم با دل خوش از رو صندلي سينما بلند مي شه!!!!!!!!

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦


کدام راه؟

داشتن بعضی چیزها خیلی سخته، باید همه اش بدوی، همه اش عرق بریزی، نفس ات بند بیاد و بعد که خسته شدی و  بریدی متوجه بشی که مدتها قبل بهش رسیده بودی  و حواست نبوده!

شاید حتی وضع بدتر از این هم بشه! یعنی به چیزی که می خواستی دست پیدا کرده باشی و از دست داده باشی و بعد متوجه بشی!

اما همیشه اینطور نیست. گاهی پیش می آد که همه عمرت رو بگذاری برای به دست آوردن هدفی و پیوسته در تلاش باشی.  راههای مختلف رو  امتحان کنی اما همه اش به در بسته بخوری! ممکنه بگی ولش کن دیگه نمی شه... اما باز هم برگردی و به راهت ادامه بدی...

مگه چند سال می شه برای رسیدن به یک خواسته تلاش کرد؟ تمام عمر کافی یه؟

نمی دونم...

آره این نوشته های من از رو ناامیدی یه، آره!

باز هم به در بسته خوردم...

مگه چند تا راه هست؟ همه می گن دست وردار می بینی که نمی شه!... و من ساکت می شم و می خوام دنبال کار دیگه ای برم و می رم اما دوباره برمی گردم... دوباره بر می گردم...

اما نمی دونم این بار از چه راهی باید برم؟

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦


سفره خالی

سفره تنهایی هایم را روی سنگفرش خیابان باز کردم و منتظر نشستم، منتظر به امید رهگذری که شاید به سلامی مهمانم کند، اما غریبه ها غریبه تر شدند و آشناها دور.

چه خیال باطلی بود، بر سر سفره خالی کسی مهمان نمی شود.

نه تکه نانی دارم و نه حتی آبی! افسوس!

ای کاش بر روی زمین یا کنار درختی تکه نان خشکیده ای می یافتم تا گنجشکی به طمع آن نزدیکم شود!

شاید چشمهایم را زیادی شسته ام؟ گفته اند که چشمها را باید شست اما نه اینقدر!!

شاید بهتر باشد بساطم را جمع کنم.

چقدر جالب یک نفر دارد نگاهم می کند، قلبم لرزید! دارد به طرف من می آید. آیا مهمانم می شود؟

چشم به پاهایش می دوزم، فقط یک قدم مانده، خیز برمی‌ دارم تا استقبالش کنم.  نگاهم به چشمانش می افتد، باورم نمی شود... چقدر من بدشانسم! او اصلا چشم ندارد، با کفش های چرمی اش از روی سفره ام رد می شود... و مرا نمی بیند...

سفره ام دیگر خالی نیست در آن رد کفشی از رهگذری پیداست...

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦


 

سلام . سال نو مبارک.

باید زودتر می آمدم و عید را تبریک می گفتم ولی نشد...

سال خوبی داشته باشید...

امیدوارم این سال برای همه شما دوستان پربرکت باشه...

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦


مردم زرنگ!

ای شروع لطیف!

.....

....

ای کاش دنیا آنطوری بود که من در رویاهایم تصور می کنم... دنیای آرمانی من گویا برای همیشه دست نیافتنی است...

نه اشتباه نکنید من قصد ایراد گرفتن از هیچ دولت و یا حکومتی ندارم... من فقط از دست مردم خسته شده ام... مردم زرنگ!

در جامعه ای که من زندگی می کنم افراد مظلوم و به قول بعضی ها دست و پا چلفتی باید کنار بکشند تا دیگران بتوانند راحت تر کارشان را بکنند.

هرکجا که می روی باید سعی کنی آنچه را که دیگران می توانند داشته باشند، تو خود به دست بیاوری. حق و ناحق، حرفی است که در این زمانه خریداری ندارد.

وقتی یک صندلی خالی در اتوبوس پیدا می شود باید آنقدر زرنگ و سریع باشی تا بتوانی روی آن بنشینی...

اگر می خواهی نان بخری باید آنقدر زرنگ باشی تا بتوانی در صف به جلو  بروی... و بسیاری کارها از این قبیل....

به قول یکی از بچه های زرنگ: توی این دنیا یا باید اون ماهی بزرگه باشی که ماهی های کوچیک تر رو می خوره و یا اینکه باید ماهی کوچک باشی و بگذاری ماهی های بزرگ تو را بخورند....

واقعا اگر بخواهی نوبت را رعایت کنی و مواظب باشی که حقی را ناحق نکنی این حق خودت است که ناحق می شود...

شاید بگویید که من زیادی بدبین هستم و به دنبال بدی ها و زشتی ها می گردم و برای همین اینطور ناامیدانه از افراد محدودی که زرنگی می کنند با این شدت گلایه می کنم... شاید بگویید این آدم ها یک در هزار وجود دارند... شاید بگویید من موضوع را بزرگ می کنم... ولی واقعا در جایی که من زندگی می کنم... در شهر من (حداقل) وضع واقعا چنین است...

یا باید حق بخوری یا بگذاری که حق تو را بخورند... به قول دیگران خوب اگر می توانستم من هم زرنگ می شدم و می توانستم روی همان صندلی خالی بنشینم و به دیگران که زرنگی نکرده اند بخندم....

انشاء ا... که مشکل از من است نه از مردم!

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥


 

گاهي وقت ها به خاطر كاري تشويق مي شوم كه خودم را در انجام شدنش بي تاثير مي دانم. شايد در ظاهر من كننده ي كار باشم ولي در باطن دست به هيچ عملي نزده ام. / چه كسي اين كار ها را انجام مي دهد؟ من؟ من برتر؟ و يا....؟ / چقدر زيباست اينكه از نتيجه كار خودت شگفت زده بشوي! آيا تا كنون چنين تجربه اي كرده ايد؟ / هميشه تلاش كرده ام به واسطه پيروزي هايم – هرچند كوچك – گرفتار غرور نشوم, و باز هم مي گويم من كاري نكرده ام كه بخواهم به خاطرش مغرور و يا هيجان زده شوم! / كسي هست. يك نفر هست. يكي آن بالاها. نه چه مي گويم؟ بالا چرا؟ او در همه جا هست و در هيچ كجا نيست! چقدر زيبا و باشكوه است و چقدر ناديدني! / مي دانم كه هميشه وضع اينگونه نبوده است, اما من خوشحالم. در درونم احساس رضايتي بزرگ قرار گرفته است. من براي چيزي تلاش مي كنم كه خيلي ها آن را نمي فهمند. بگذار هرطور دوست دارند درباره ام بيانديشند، بگذار هرچه مي خواهند بگويند. گدا، مسخره، ديوانه، احمق؛ براي من مهم نيست، هرچند كه مردم چنين حرفهايي را غالبا در نبودم مي گويند! / من راضي ام، من از همه راضي ام، و چيزي نمي خواهم.

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥


تجربه ای عجيب

در يكي از روزهاي نااميدي ام معجزه اي را تجربه كردم. البته خيلي هم معجزه نبود, بلكه به نوعي تحقق وعده هاي الهي بود. اتفاقي ساده بود, خيلي ساده تر از آن چيزي كه بشود تصورش كرد. نمي دانم شايد هم من دارم مسئله را زياد بزرگ مي كنم, شايد هم آنقدر مهم نباشد و شايد من دچار حالاتي شده ام كه برايم تازگي دارد؟! اما نه آنقدرها هم تازگي ندارد!! ماجرا به اين صورت اتفاق افتاد كه: چند شب پيش موقع خواب - درست همان شبي كه مطلب قبلي را در وب گذاشتم – خواستم با خدا حرف بزنم, اما احساس كردم مثل قبل نمي توانم تمركز كنم, نمي توانستم حرف هايم را بزنم. قبل از اينكه حرفي را به انتها برسانم ذهنم متوجه موضوع ديگري مي شد, با نام خدا شروع مي كردم ولي حواسم به كارهايي بود كه در طول روز انجام داده بودم, خدا گفتن من فقط در ظاهر بود, حتي به اندازه زمان ناچيزي كه صرف گفتن نام خدا مي شد نمي توانستم متوجه او شوم. من اصلا نمي توانستم بيشتر از چند صدم ثانيه به ياد خدا باشم. شخصيت داستاني كه در تلويزيون ديده بودم برايم بسيار نزديك تر و قابل لمس تر از هر چيز ديگري بود. اين مسئله اصلا جالب نبود. من از خدا غافل شده بودم. سعي كردم و تصميم گرفتم يك بار هم كه شده فقط و فقط به خدا بينديشم. تمركز كردم. دقت كردم. در نهايت توانستم. نمي دانم چقدر طول كشيد ولي سرانجام توانستم لحظاتي از عمرم را به يادش باشم. مدتي در اين حالت بودم كه ناگهان تصويري ديدم. تصوير خودم را! ديدم كه در اعماق يك درياي تيره و تار, زير حجم سنگيني از لجن سياه خوابيده ام. انواري ضعيف از نوري بسيار دور در سطح آب ديده مي شود. من آنقدر از نور دور بودم كه دسترسي به آن غيرممكن به نظر مي رسيد. من در اعماق تيرگي ها غرق شده بودم. دراز كشيده بودم و هيچ تواني براي حركت نداشتم. من فلج شده بودم. صداهايي محو به گوشم مي رسيد كه به نظرم جذاب مي آمد، وقتي دقت كردم متوجه شدم اين صداها برايم بسيار آشنا هستند, اينها همان صداهايي هستند كه من هر روز با آنها در تماس هستم. آنها دلبستگي هاي بيهوده من بودند كه در لايه هاي لجن مدفون بودند. خارج از تيرگي ها سكوتي دلنشين حكمفرما بود. دلم به حال خودم سوخت. من از واقعيت دور شده بودم. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم كه زيادي خودم را با دنيا درگير كرده ام. چيزهاي غريبي احساس كردم. از خدا خواستم كه همانطور كه خودش گفته مرا از ظلمات به سوي نور هدايت كند. دعا كردم و خواستم تا خدا تنهايم نگذارد, گفتم خدايا تو تنها كسي هستي كه مي تواني دست مرا بگيري و مرا قبل از آنكه بيش از اين غرق شوم نجات دهي. اين آخرين فرصت من براي برگشتن است. گفتم و توكل كردم. فرداي آن روز به خاطر واحد درسي كه دارم - تفسير سوره لقمان - درباره مفهوم شرك و اخلاص مطالبي خواندم و متوجه مطالبي شدم كه قبلا نفهميده بودم! يعني در مطالعه ي كلاسي متوجه آنها نشده بودم. من متوجه شدم چيزي را از دست داده ام كه بسيار باارزش بوده است. من در كودكي - قبل از جواني- خصوصياتي داشتم كه اگر آنها را رها نمي كردم الان به كمالات خاصي رسيده بودم, اما من در آن زمان هيچ نيازي به كمالات نداشتم و اصلا به آن چيزها فكر هم نمي كردم... حالا كه از آن عالم ها به دور افتاده ام متوجه مي شوم كه چه چيزي را از دست داده ام... من در كودكي بسيار فكر مي كردم, درباره علت پديده ها, درباره آفريده هاي خدا, درباره نعمات خداوند و... من به تمام توصيه هايي كه در احاديث مي شد عمل مي كردم؛ شايد زيادي حرف گوش كن بودم!؟ درست كه فكر مي كنم مي بينم من در آن زمان داشتم شفاف مي شدم ولي به دليلي كه فقط خدا مي داند, رفته رفته بدتر و بدتر شدم و هر لحظه از آنچه كه بودم بيشتر فاصله گرفتم... تصميم گرفتم و عهد كردم كه خودم را خالص كنم. اما هنوز نمي دانستم كه واقعا در چه مرحله اي هستم. تا اينكه امروز به خاطر شرايط كاري كه دارم متوجه موضوع ديگري شدم. باورم نمي شد كه شيطان داراي چنان پشتكاري باشد. نامرد حتي يك لحظه هم بيكار نمي ماند, و عجب سمج و دقيق است! اين موضوع را هم امروز متوجه شدم. به خاطر كارم مي بايست احاديث زيادي را مي خواندم و آن هم با توضيح و تفسير, مطالبي را كه خواندم درست همان چيزهايي بود كه نياز داشتم, با خواندن آنها متوجه چيزهايي شدم و اين خيلي هم برايم جالب نبود, شايد هم برايم سنگين بود! با خواندن برخي مطالب سردرد گرفتم, چون متوجه ميزان انحرافاتم شدم! در توضيح و تفسير احاديث علاوه بر آگاهي از ميزان خطاهايم به كارهايي كه بايد بكنم و يا عادت هايي كه بايد ترك كنم پي بردم. اين برايم هم خوب بود و هم بد. خوب بود چون از گمراهي خلاص شدم و بد بود چون فهميدم كه راه سختي در پيش دارم. راه سخت است... خطرات بسيار است... مي خواهم در راه راست قرار بگيرم. اما جسارت لازم براي رسيدن به آنچه كه مي خواهم را ندارم. عادت هايم مانند لباسي بسيار ضخيم هستند كه درآوردنشان را بلد نيستم, يا اگر درشان بياورم خواهم مرد. اينها جزئي از وجود من شده اند, وجود گناهكار من! وجودي كه به گناه عادت كرده! شايد به نظر بچه گانه و يا مسخره بيايد, ولي من شاهد تحقق وعده الهي بودم, خدا وعده كرده است كه اگر كسي يك قدم به سوي او بردارد خدا صد قدم به طرف او برمي دارد. من يك قدم برداشتم و به نظرم اين همان صد قدم بوده است. خدا واقعيت مرا به من نشان داد, مسير را هم نشان داد؛ و حالا منتظر ياري او هستم تا بتوانم راهي را كه نشانم داده است بپيمايم. نمي دانم اين احساس زيبا چقدر در من دوام خواهد داشت؟ توكل بر خدا كه هرچه هست از اوست.

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥


 

نمي دانم تا حالا شده كه احساس كنيد ديگر كارتان تمام است؟ آيا تا حالا شده كه فكر كنيد به آخر خط رسيده ايد؟ و گمان كنيد كه ديگر كاري براي كردن نداريد؟ آماده ايد كه برويد؟ و مرتب به خودتان بگوييد اينجا آخر دنياست!؟ نه ناراحت نشويد نمي خواهم حرف هاي دلسردكننده و مدل افسرده بزنم اما حقيقت را نمي شود پنهان كرد!! چه حقيقتي؟؟؟!!! به اين حرف ها مي گويند حرف هاي بي سر و ته!!! شايد هم من به آنجايي رسيده ام كه هرگز نمي خواستم برسم!! نقطه پايان.... اما باز هم دارم نفس مي كشم!! واي باز هم افتادم به ناشكري... من گاهي اوقات زيادي غصه مي خورم!... معذرت مي خواهم... خواهش مي كنم باور نكنيد, درست است كه شقايق ها به خاطر من نروئيده اند اما من به خاطر همان ها باز هم بايد زندگي كنم.... شايد اينطور بهتر است .... صبر ايوب كجاست؟ صبر و شكر.... صبر و شكر....

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٥


 

خسته ام. خسته از تمام آدمهايي كه از نردبان موفقيت بالا مي روند... از تمام آنهايي كه پله هاي نردبان را با پاهاي شكسته ديگران مي سازند... من واقعا خسته ام! ديگر نمي خواهم چشم گريان كسي را ببينم كه به اميد نوازشي كوچك نشسته است... ديگر نمي توانم نگاه هاي گنگ را تحمل كنم. همه مي روند... همه به دو مي روند, براي رسيدن به مقصودي كه دارند. آنها هدفي دارند, هدفشان بهتر بودن است به هر قيمتي!... يزيد هم هدفي داشت, او به هدفش رسيد اما هرگز خوشبخت نشد... آيا اينها يزيدند؟... ما از اين دنيا چه مي خواهيم؟... چرا آمده ايم؟ آيا خداوند اين همه خلقت را براي اين كرده كه ما را براي جمع آوري مال ترغيب كند؟ مالي كه هيچ وقت مال ما نمي شود؟ مرگ به سراغ تمام ما مي آيد... چه در دست داريم؟

  
نویسنده : fatemeh ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥